فاطمه بر بالین پدر نشسته و به چهره رنگ باخته اش می نگرد و با خود زمزمه می کند : سپیدرویی که به خاطرش و به یمن وجودش ، آسمان می بارد .... پدر سر برمی دارد و در همان حال نزع و احتضار به پاره ی تنش می گوید : فاطمه جانم ! شعر عمویم ابوطالب را نخوان ، آیات قران را بخوان . بخوان که باور کنی من به نزد حبیبم بازمی گردم و تو اولین کسی هستی که به من ملحق می شوی . فاطمه در میان اشک اندوه و حسرت ، لب به لبخند می گشاید ......

پ .ن ۱: زمانی که پیامبر اکرم (ص) کودکی خردسال بودند ، در مکه خشکسالی شدیدی شد ، هرکس بنا به آیین خود تضرع و زاری می کرد و در طلب باران بود و ابوطالب ، برادرزاده ی نازنینش را شفیع ساخت و طلب باران کرد و باران بی دریغ بر مردم بارید و ابوطالب شعری در وصف محمدش سرود که مضمون مصراع نخست آن این بود : سپیدرویی آبرومند نزد خدا که .....

پ. ن ۲ : این حضور ذهن و دقت نظر را مقایسه کنید با آنچه آن نادان گفت : این مرد ! هذیان می گوید و لازم نیست وصیتش مکتوب شود !

پناه بر خدا از جهل و دنیادوستی.