اولین بار این غزل مرحوم حسین منزوی را از زبان دکتر هادی شنیدم (فکر می کنم سال ۷۲ بود ) و حالا تقدیم می کنم به دوستان عزیز و خوانندگان مهربان وبلاگم

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

***

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

***

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

***

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

***

ما هر دُوان خاموش خاموشیم ،اما

چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست

***

دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم

امروز هم زان سان ولی آینده ماراست

***

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش ، تنهاست

***

بگذار دستم راز دستت را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست .